تبليغاتX
کابوس
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

يك گفت‌و‌گوي دونفره‌ي كوتاه

«اتراق در سه‌شنبه‌شب»

          ــ الان ديگه بايد شروع بشه.

ــ نصفه‌شبي راديو گوش‌دادنت گرفته؟

ــ قصه‌ي سه‌شنبه داره!

ــ تكرارشو؟

ــ نه، خودشو!

ــ بگير بخواب بابا...

ــ تو گوش نمي‌دي؟

ــ گرفتي منو؟ مگه امشب سه‌شنبه‌ست؟

ــ فردا شبم سه‌شنبه‌ست!

ــ آها، از اون لحاظ...

ــ تازه، اين سه‌سه‌شبو و اون سه‌سه‌شب، هر سه‌سه‌شب سه‌شنبه‌ست!

ــ بله خوب...!

ــ ببين، مي‌خوام يه چيزي بهت بگم.

ــ بگو.

ــ مي‌دوني... اين لبخند احمقانه‌اي كه هروقت من يه چيزي مي‌گم     رو لـبت مي‌شينه، مثل همين الان كـه نشسته، حال منـو به هـم       مي‌زنه. مي‌فهمي؟ حال منو به هم مي‌زنه!

ــ اِ... چرا داد مي‌زني نصفه‌شبي؟

ــ چرا خودتو به خريّت مي‌زني؟

ــ اَي خدا عجب گيري افتاديم ها... آخه اين اداها چيه در‌مي‌آري؟ مي‌خـواي چرت‌و‌پرت بگي، خوب بگو. ديگـه چـرا منو وسط       مي‌كشي؟

  ــ من چرت‌و‌پرت مي‌گم؟

ــ پس لابد من بودم الان داشتم سه‌شنبه بازي مي‌كردم؟!

ــ اينكه همه‌ي روزا سه‌شنبه‌ست، چرت‌و‌پرته؟

ــ نوكرتم! يه امشبو بگذر...

ــ خيلي گُهي! عين گاو مي‌موني، عين گاو با همه‌چي برخورد           مي‌كني. اون موقع هم گاو بودي، الانم گاوي...

ــ بـس كن. آخـه چرا نـمي‌ذاري يه‌شـب راحـت بخوابيم؟ داشـت     يـادم مي‌رفت عوضي.

ــ تو واقعاً مي‌توني راحت بخوابي؟

ــ حداقل زورمو مي‌زنم.

ــ تو نمي‌خواي قبول كني كه تموم شده. چپيدي تو اتاق، فكر           مي‌كني مسيح مي‌آد و اون دوتا جنازه‌رو...

ــ خفه‌شو! تو‌روخدا خفه‌شو...

ــ باشه، خفه مي‌شم. ولي بالاخره چي؟ ما گير كرديم. همه‌چي تموم    شده. ببين، اين ساعت چهار روزه روي پنج و نيم مونده، راديــو     برنامه‌هاش تكــراريــه، تلوزيون الان چـهار روزه داره فيـلم        سـينمايي سه‌شنبـه‌رو پخش مي‌كنـه،بوي گَند اون جنازه‌ها هم...

          ــ خواهش مي‌كنم...

ــ ما توي اون سه‌شنبه‌ي لعنتي گير كرديم...

ــ همش تقصير تو بود...

ــ مزخرف نگو. به من ربطي نداشت.

ــ تو اون بخاري‌رو آوردي...

ــ بايد از سرما يخ مي‌زديم؟

ــ بايد لوله‌شو چِك مي‌كردي، بايد مي‌فهميدي خرابه، بايد...

ــ مي‌شه اينقد زرزر نكني؟ كاريه كه شده...

ــ آره كـاريه كه شده، همين! معلوم نيست تا كي بايد اينجا بمونيـم.

ــ شايد اگه اون جنازه‌هارو پيدا كنن و خاكشون كنن، تكليف ما هم

    معلوم بشه.

ــ كي؟ آخه كي؟

ــ همين روزا بايد بفهمن. تا حالا بايد بوي گندشون آپارتمانو...

ــ توروخدا نگو...

ــ بايد يه‌جوري سر خودمونو گرم كنيم.

ــ بعدش چي مي‌شه؟

ــ بعد چي؟

ــ وقتي جنازه‌هارو خاك كردن چي‌ ‌مي‌شه؟

ــ نمي‌دونم. نمي‌دونم...

ــ ما هم مي‌ريم زير خاك؟

ــ نمي‌دونم... بالاخره يه جوري مي‌شه ديگه...

ــ بي‌چاره مادرم...

          ــ اگه اين شب لعنتي صـبح بشه، معنيش اينه كه سه‌شنبه بالاخــره               تموم مي‌شه...

          ــ خواهرم دق مي‌كنه از غصه...

          ــ دوران دبيرستان، سه‌شنبه‌هارو جيم مي‌زدم...

          ــ آخه چرا بايد اينجوري بشه...؟

          ــ چون سه‌شنبه‌ها، سه زنگ حساب داشتيم...

          ــ مادرم مي‌ميره...

          ــ هميشه فكر مي‌كردم، چي مي‌شد سه‌شنبه شبا هيچ‌وقت صبح                  نمي‌شد؟!

          ــ همش تقصير تو بود...

          ــ اگه اين شب لعنتي صـبح بشه، معنيش اينه كه سه‌شنبه بالاخــره               تموم مي‌شه...

 

       

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 13:21 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar