| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
«يا خود خدا» حضرت فيل يكي بود، يكي نبود. غير از خدا هيشكي نبود. آقاي خودم كه شما باشيد، خانوم خودم كه شما باشيد، جونم واستون بگه پونصد يا هشتصد يا هزار شايدم دوسههزار سال پيش، قبل از اينكه آدمها واسه بلند كردن چسمثقال، جرثقيل و بالابر برقي بسازن؛ توي گوشهاي از كرهي زمين كه حالا ديگه هيچ نشوني ازش نيست و هيچكس نميدونه كجاست، يه مملكتي بود به اسم «يَزلَمقول». مردم اين سرزمين كه خيلي گل بودن، از صبح عليالطلوع كه پاميشدن عين سگ جون ميكندن واسه يه لقمه قوت لايموت. مردا ميرفتن سراغ حمالي و هيزمشكني و خاركني و زنها هم رختشويي و پختوپز و كونشوري بچهها... تا شب كه مردا خسته و كوفته مياومدن خونه و كنار زن و بچشون شامرو با ملچومولوچ و سروصدا ميخوردند و بعد ميرفتند توي بغل زنهاشون ميكپيدند تا خستگي كار روزانهرو دركنند، تا فردا... خلاصه اينكه مدتها بود كه مردم قصهي ما كارشون همين بود و روزگارشون اينجوري ميگذشت و از غم روزگار بيبهره بودند. از بس خوش ميگذشت لپهاشون گل انداخته بود و گاهي كه بيكار ميشدند با دمبشون گردو ميشكستند! هيچي آقا، جونم واستون بگه، از اونجايي كه روزگار بالا و پايين داره و چرخ فلك هيچوقت به وفق مراد آدمها نميچرخه، يه روز بدبختي عجيبي به سراغ مردم يزلمقول اومد. قضيه از اونجا شروع شد كه يه روز يكي از اهالي يزلمقول وقتي داشت مثل هميشه ميرفت خاركني، يكهو افتاد توي يه چالهي خيلي بزرگ و از زور درد فريادي كشيد كه همهي مردم يزلمقول كار و زندگيشنو ول كردن به امون خدا و اومدن جمع شدن دور گودال. مردم قصهي ما از بس كه بهشون خوش گذشته بود، باروشون نميشد كه اصلاً توي زندگي آدميزاد همچين اتفاقي وجود خارجي داره و ممكنه پيشبياد. اين بود كه چشمها و دهناشون از تعجب بازموند و شروع كردند به خاروندن كلههاشون و گفتن كلماتي از قبيل: عجب! جلالخالق! ياللعجب! يعني چه؟! نميفهمم! و... بعد از چند دقيقه يكهو متوجه نالهي مرد داخل گودال شدند و نشستند به فكر كردن كه حالا چيكار بايد كرد؟ نه اينكه تا حالا همچين اتفاقي واسشون نيافتاده بود، اصلاً نميدونستند بايد چيكار كنند و تكليفشون چيه؟! اين بود كه نشستند جلسه گرفتند و بعد از شور و مشورت به اين نتيجه رسيدند كه بايد اونو از گودال درش آورد! اين شد كه يكي از مردها كه از همه گندهتر بود و صداش هم كلفتتر، گلويي صاف كرد و گفت: · ــ بله، بايد درش آورد! همه كله تكون دادند. اما از اونجايي كه همونطور كه قبلاً گفته بوديم، هنوز بالابر و جرثقيل اختراع نشده بود همه گفتند:«اما چهجوري؟!». كه يك نفر از اون ته گفت: · ــ در آوردنش كار حضرت فيله! يكهو همه كلههاشونرو برگردوندند طرف مردي كه اين حرفرو زده بود و گفتند:«حضرت فيل؟!» · ــ بله... خوب... حضرت فيل! · ــ حضرت فيل ديگه چه جونوريه؟! · مرد حسابي دستپاچه شد و گفت: · ــ خوب... راستش... منم درست نميدونم، ولي ميدونم كه اين كاراي گندهگنده فقط از اون برمياد! همه به هم نگاه كردند و بعد از بحث و جدل و مشورت به اين نتيجه رسيدند كه اين حضرت فيل، اينجوري كه ازش برمياد حتماً بايد پيغمبري چيزي باشه. اين بود كه يكيرو فرستادند دنبال آقاملا. آقاملا پيرمرد زهوار دررفته و كر و كوري بود كه كارش گدايي بود و بهاقتضاي شغلش، اسم صدوبيستوچهارهزار پيغمبررو به ترتيب از حفظ بود. خلاصه آقاملا اومد و به هر زوري بود قضيهرو بهش حالي كردن. اون هم شروع كرد از اول اسم پيغمبرهارو با وابستگان و پسرخالهها و پسردايياشون گفتن. اما حضرت فيل توي اونها نبود كه نبود. اين بود كه مردم يه پولي دادند به آقاملا و ردش كردند رفت. بعد بزرگا و ريش سفيدهاي شهر نشستند جلسه گرفتند كه: · ــ از اونجايي كه ما تا حالا توي ناز و نعمت بزرگ شديم و يه عمر سرمون گرم كار كردن و خوردن و خوابيدن و زنهامون بوده، اصلا توي مخيلهمون هم نبوده كه ممكنه يه روزي براي ما گرفتاري پيشبياد. اما حالا كه فهميديم، بايد يه فكر اساسي بكنيم، بايد بريم بگرديم و اين يارو حضرت فيلرو پيداش كنيم و بياريمش اينجا تا حلال مشكلاتمون باشه. اين حرفهاي گندهگندهرو پيرمردي كه توي شهر از همه بزرگتر بود زد. بعدش به نفسنفس افتاد و چندتا موي كوچولو روي زبونش سبز شد، چون تا حالا توي عمرش اينقدر حرف نزده بود. اين بود كه نفسي تازه كرد و گفت: · ــ در دوران طفوليت بنده يكبار با مرحوم ابوي رفتيم مسافرت. توي راه به يه جونور عظيمالجثهاي برخورديم كه وقتي من از مرحوم ابوي پرسيدم:«اين چيه؟»، گفت:« فيله». يه دماغ داشت اين هوا و هيكلي داشت اين قدر و دوتا شاخ داشت به اين گندگي و گوشاش قد... و شروع كرد به لاف زدن در مورد فيل و از كراماتش گفتن و دهن همهرو آب انداخت و متقاعدشون كرد كه بايد كار و زندگي و زن و بچشونو ول كنن و برن دنبال حضرت فيل و از اونجايي كه هنوز دروغ و كلاهبرداري و بامبول اختراع نشده بود و همه حرف همديگرو قبول داشتند، مردم قصهي ما هم حرف پيرمردرو قبول كردند. بعد رفتند خونه و بارو بنديلشونو جمع كردند و يه پولي دادند به زنهاشون كه تا وقتي كه برميگردند از گرسنگي نمرده باشند. زنها هم آبغوره گرفتن و پشت سر مرداشون آب ريختن كه زود برگردند. مردا همه توي ميدون شهر جمع شدند و به سركردگي پيرمرد راه افتادند به طرف جنگل تا حضرت فيلرو پيدا كنند تا اون هم از مصيبتي كه يزلمقوليها دچارش شده بودند و مصائب احتمالي بعدي نجاتشون بده. حالا بشنويد از اونطرف كه جنگل باشه... سالها بود كه توي جنگل جناب شير، مثل همهي قصهها واسه خودش حكومت و بارگاهي راه انداخته بود و به حيوونا زور ميگفت و هيچكس هم جرأت نميكرد بهش بگه بالاي چشمت ابروئه. گاهي اوقات كه آقاي شير هوس مي كرد كه توي جنگل قدمي بزنه، حيووناي بدبخت كه مثل سگ ازش ميترسيدند، ميرفتند و توي سوراخهاشون قايم ميشدن تا جناب شير هواخوريش تموم بشه. البته بجز روباه و كفتار و چندتا حيوون بادمجون دورقاب چين و چاپلوس ديگه كه دنبال شير موسموس ميكردن تا شير هم اگه از دندهي راست بلند شده بود، به اونها التفات كنه و ته موندهي غذاشو جلوي اونها بندازه. خلاصه سرتونرو درد نيارم، مدتها بود كه توي جنگل سلطنت دست آقاي شير بود و بصورت ملوكالطوايفي توي خاندانشون ميچرخيد... تا اينكه يه روز سر و كلهي يه جونوري پيدا شد كه هيكلش دهبرابر شير بود و يه دماغ داشت به چه بلندي و راه كه ميرفت زمين زير پاش ميلرزيد و جالبتر اينكه گوشت هم نميخورد و به جاش علف و ميوه و سبزي مصرف ميكرد. اسمش هم فيل بود. حيوونا كه ديدند يه حيوون گندهتر و پرزورتر از شير پيدا شده و مهمتر از همه گوشتخوار نيست، همگي رفتند پيشش به عجز و لابه و التماس كه بيا و مارو از دست اين ظالم فيالجنگل نجات بده و شروع كردند به شمردن ظلمهايي كه شير در حق اونها روا داشته. فيل هم كه دلش برخلاف هيكلش خيلي كوچيك و نازك بود، اشك توي چشمهاش جمع شد و به فينفين افتاد و به حيوونا قول داد كه انتقامشونو از شير بگيره. بعد رفت سراغ شير و با خرطوم، بلندش كرد و چنان كوبيدش به زمين كه يه پاش به كلي چلاق شد و شير قسم خورد كه ديگه كاري بهكار حيوونا نداشته باشه و اونارو نخوره. چندسال به همين منوال گذشت و شير از بس علف و سبزي و برگ گنديده خورده بود، لاغر و مردني شده بود و هميشهي خدا اسهال بود. (البته گاهي اوقات كه خيلي بهش فشار مياومد و هوس گوشت ميكرد؛ يواشكي يهدونه سوسك شكار ميكرد و يه گوشهاي تند و تند ميخورد). روباه و كفتار و بقيهي پيروان شير هم حال و روزي بهتر از اون نداشتند. تا اينكه يهروز يه عده آدم توي جنگل پيدا شدند. )اينها همون مردم يزلمقول هستند كه ما ميدونيم دنبال چي ميگردن) و به اولين كسي كه برخوردند كه شير بود. اونها كه تا حالا شير نديده بودند و در مورد درندگياش چيزي نميدونستند، اصلاً نترسيدند و شير هم از بس مُفنگي و لاغرمردني شده بود اصلاً تعجب نكرد. فقط كلشرو به زور بالا گرفت و ناليد: · ــ شما ديگه چي از جون من ميخواين؟! يكي از مردا گفت: · ــ ما اومديم دنبال حضرت فيل. تعريف ايشونو خيلي شنيديم. اومديم ببريمشون شهر خودمون تا هميشه پيشمون باشه. شير با شنيدن اين حرفها گل از گلش شكفت و شروع كرد به تعريف و تمجيد از فيل و گفتن اينكه اگر فيلرو با خودشون نبرند، بدبختي و مصيبت مياد سراغشون و اگه اون بياد توي شهرشون بركت و خوشي به يزلمقول مياد و … بعد آدرس فيلرو بهشون داد و روونشون كرد. مردم يزلمقول هم مشتاقانه و بيصبرانه راه افتادند به طرف مَقَرّ فيل تا بالاخره رسيدند به يه غار كه يكمشت زلمزيمبو بهش آويزون بود. يه خرگوش گردنكلفت هم با يه نيزه ايستاده بود دم در. خرگوش تا آدمهارو ديد داد زد كه: · ــ از اونجايي كه هستين تكون نخورين... چي ميخواين؟! يكي از مردها گفت: · ــ اومديم حضرت فيلرو ببينيم. · ــ جناب فيل تشريف ندارند .رفتند بيرون جنگل قدم بزنند... يالا بگيد با ايشون چيكار داريد؟ پيرمرد يزلمقولي اومد جلو، سرفهاي كرد و گفت: ــ ما تعريف ايشونو خيلي شنيديم... اومديم ببريمشون شهر خودمون... همينجا ميشينيم تا بيان! خرگوش تا اين حرفرو شنيد دستپاچه شد و با خودش فكر كرد كه:«اگه اينها فيلرو با خودشون ببرند، دوباره اوضاع مثل قبل ميشه و شير ميشه سلطان جنگل و ...». اين بود كه گفت: · ــ خيليخوب... خيليخوب... حالا زودتر از اينجا بريد. چون اگه جناب فيل اومد شمارو اينجا ديد خيلي عصباني ميشه. من خودم با ايشون صحبت ميكنم كه حتماً بياد پيشتون. حالا بريد و خيالتون راحت باشه. راستي اسم شهرتون چي بود؟ · ــ يزلمقول! · ــ بله... يزلمقول... جناب فيل اونجارو بلده... حتماً مياد... خوب ديگه به سلامت! مردم يزلمقول چون همونطور كه گفتيم دروغ و دوز و كلكرو اختراع نكرده بودند، حرف خرگوشرو قبول كردند و راه افتادند به طرف شهرشون تا شهرو براي ورود فيل خوشگل كنند. از سر راه هم كلي علف و گل و خرتوپرت جمع كردند تا بالاخره رسيدند به شهر و رفتند پيش گودال تا به مردي كه توي گودال افتاده بود خبر بدند كه بزودي حضرت فيل مياد و نجاتش ميده. اما همين كه به گودال رسيدند ديدند كه يارو از توي گودال در اومده و داره خودشرو ميتكونه. اول فكر كردند حضرت فيل اومده و نجاتش داده. ولي مرد گفت: · ــ نه بابا حضرت فيل چيه...؟! خودم جاي پا پيدا كردم اومدم بيرون! · پيرمرد گفت : · ــ اين حتما از كرامات حضرت فيل بوده. بريم زودتر شهررو براي ورود ايشون آماده كنيم. · و مردم راه افتادند به طرف شهر. از اونطرف آقاي فيل كه واسه هواخوري از جنگل بيرون اومده بود و راهشرو گم كرده بود، همينطور كه سرگردون و ويلون قدم ميزد تا راهشرو پيدا كنه، يكهو با كله افتاد داخل همون گودالي كه مَرد يزلمقولي هم توش افتاده بود و جابجا مُرد! مردم شهر از صداي افتادن فيل دواندوان برگشتند پيش گودال و ديدند جونور عظيمالجثهاي افتاده توي اون. و از اونجايي كه پيرمرد قبلاً فيل ديده بود، شروع كرد به گريه كردن و توي سر و كلهي خودش زدن كه: · ــ اي داد و بيداد... بدبخت شديم... بيچاره شديم... اينكه حضرت فيله... اي واي... مردم با شنيدن اين حرفها شروع كردند به گريه و زاري. كمكم زنها هم كه سر و صداي مردهارو شنيده بودند، از راه رسيدن و اونها هم شروع كردند به گريه كردن و كندن موهاشون و چنگ زدن به صورتشون. خلاصه كلي عزاداري كردن و زار زدن تا اينكه پيرمرد بلند شد و مفشرو بالا كشيد و با آستين دماغشرو گرفت و هقهق كنان گفت: · ــ اهالي يزلمقول... براي اينكه حداقل روح حضرت فيل از ما راضي باشه و دوباره به بدبختي و مصيبت دچار نشيم، بايد براي ايشون آرامگاه بسازيم! مردم يزلمقول در حاليكه اشك ميريختند كله تكون دادند و بعد دستبهكار شدند و بعد از هفتروز و هفتشب و هفتساعت و هفتدقيقه يهبند كاركردن، آرامگاه آماده شد. مردم يزلمقول افتادند به گريه و زاري و روشن كردن شمع براي حضرت فيل و ريختن پول توي آرامگاهش و هفتهاي يكبار اين مراسمرو بجا آوردن. كمكم آوازهي حضرت فيل به ممالك اطراف هم رسيد بهطوريكه از اقصي نقاط عالم، مردم براي زيارت به يزلمقول هجوم آوردن و صنعت توريسم جاي حمالي و خاركني و سيبزمينيكاريرو گرفت. همراه زُوّار، صنعت و تكنولوژي هم به يزلمقول وارد شد و اونا تونستند نيروهاي كارشناس تربيت كنند و با تكيه به نيروهاي مليشون جرثقيل و بالابر و كلي چيزاي ديگه و البته دروغ و دوز و كلك بسازند. يادم نره بگم كه هرچي دامنهي پيشرفت مردم يزلمقول بيشتر ميشد، ارادتشون هم به حضرت فيل بالاتر ميرفت و مراسم سوگواريرو پرشكوهتر و باعظمتتر برگذار ميكردند... هيچكس نميدونه بالاخره عاقبت يزلمقول و يزلمقوليها چي شد و چرا يكهو از صفحهي روزگار محو شدند. من خيلي گشتم و پرسوجو كردم، اما هيچي بيشتر از اينايي كه واستون گفتم گيرم نيومد. شما هم اگر يهروز به كسي برخوردين كه اسم حضرت فيلرو آورد، يا گفت كه: «فلان كار فقط از حضرت فيل برمياد»، حتماً زود منو خبر كنين. شايد اون خبري از يزلمقوليها داشته باشه... بالا رفتيم ماست بود قصهي ما راست بود پايين اومديم دوغ بود قصهي ما دروغ بـود مهدي شفيعي زرگر ـــ تابستان 78
|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 14:4 |
|
درباره وبلاگ
![]() مهدی شفیعی زرگر متولد اهواز, دانشجوی ادبیات نمایشی فعالیتها:چاپ مجموعه داستان:چند پاره بی ترتیب از پاره های زندگی تهوع آور یک نیمه انسان قاتل... ,عضو داوران دانشجویی دومین دوره چاپ کتاب دانشجویی , چاپ داستان در مجموعه داستان گوهران , تجربه هایی در زمینه های مختلف تاتر و...
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1386بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 پيوندهای روزانه
××سایت بارپاپاپاها!!!××ششمین دوسالانه ادبی دانشجویی سخن مجله شعر قابیل آی کتاب گل پسر پرشیا فیلم انجمن شفیقی سایت ادبی پارسی آرشيو پیوندها پيوندها
دینامیتهمهربون!آدمكا يك پوريا یه روز بد کرگدن بانو روزگار دريا هلاک عقل زن روزهای برفی پسر وسطی مشق شب دختر خورشيد مجله ي خودم با دستهای رنگی... ..وتهران خواب بود اميد فتاح پــــــــور قصه هاي عامه پسند ناف بريده از كهكشان بادکنک سوراخ!(ادبيات و ترجمه) شب تاب(ادبيات و ترجمه) ادبيات لخم!!! برهوت(ادبيات،تئاتر،سينما) ميلاد اكبر نژاد کــــــــــــــــــا فه تـــــــــــــــــــــیتر قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |