| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
نامه
سلام... عشق من! اينبار نامهام را با ابراز عشق بيپايانم به تو و يا وصف چشمان خمار و گيسوي بههم پيچيدهات آغاز نميكنم. اينبار ميخواهم بيمقدمه و شرم بگويم: باور كن عشق من، دختران ايجا خيلي قشنگند. اندامشان تراشيده و شهوتانگيز است و پوستهايي دارند به لطافت خدا. چشمانشان پر است از شور و نشاط زندگي، از شيطنت، از غرور و شهوتي سيري ناپذير. من هزار تكه ميشوم اينجا. هرلحظه قلبم را در انحناي نگاهي گذرا گم ميكنم و در پيچ نگاهي لغزان مييابمش. هنوز منگم. اين تغيير ناگهاني نشاني، اين تغيير ناگهاني اسامي، گيجم ميكند. قبول كن سخت است ناگهان نشانيت از خيابان «دامپزشكي» به «پاسداران، بوستان چندم» جهش كند. فرقش همان تفاوت بين زندگي توي دامپزشكي است و زندگي توي بوستان. براي تو چه فرقي ميكند؟ تو كه آنجا نبودي، اينجا هم نيستي. اصلا هرجا كه من باشم تو نيستي. اگر در سواحل قناري، ميان زنان لخت و عوري كه با پوستهاي برنزه و براق و پستانهاي ورقلمبيده، كنار ساحل حمام آفتاب ميگيرند باشم، نيستي و اگر هم در ديري باشم ميان راهبههاي تا گردن پوشيده، با چشمهاي مملو از شهوت كور شده، باز نيستي. اصلا اگر باشي هم نيستي. براي تو چه فرقي ميكند؟ تو كه ميان اين سرگردانيهاي من، حتما نشستهاي توي ماشين دويستوشش خاكستري رنگ آقاي حميد پفيوز و داريد با هم خيابانهاي زيباي محلههاي آنچناني بالاي شهر را سياحت ميكنيد. احتمالا اگر هم جاي خلوتي پيدا بشود، آقاي حميد پفيوز ميزند كنار، شيشههاي دودي را ميكشيد بالا و آنوقت افسانة امتزاج لبهاتان است با هم و قسمتي از شلوار آقاي حميد پفيوز كه به تدريج برجسته ميشود و تو زيرزيركي نگاهش ميكني... ولي با اينهمه، به چشمانت قسم عشق من! كه دختران اينجا زيبايند. با تمام عشقم به تو ميگويم كه دختران اينجا حتي از تو هم زيباترند. پسرانش هم زيبايند. از من هم زيباترند. خيلي زيباترند. دماغ هيچكدامشان مثل من دراز نيست و چشمهاي هيچكدامشان مثل من بيمار نيست. چشمانشان پر از هيجان است و خشم و شهوت. تازه اين كه چيزي نيست؛ پسران اينجا حتي از آقاي حميد پفيوز تو هم قشنگتر و پولدارترند. ماشينهاشان هم از آن لگن قراضة آقاي حميد پفيوز قشنگتر و گرانتر است. قسم ميخورم آقاي حميد پفيوز حتي اسم ماشينهاشان را هم بلد نيست... جايي كه من شبها تويش ميتمرگم، توي يك خيابان دراز و بيقواره است كه به هزار و يك دليل تخمي كه هيچوقت نميفهمم، هميشة خدا ترافيك است. يك برج دراز و عريض توي اين خيابان وجود دارد كه سفيد است و حتما به همين دليل بديهي و احمقانه است كه اسمش را گذاشتهاند «برج سفيد». شبها، بخصوص شبهاي جمعه و شنبه، آنقدر دختران قشنگتر از تو و آنقدر پسران قشنگتر از من و آقاي حميد پفيوز تويش وول ميخورد كه سر آدم گيج ميرود. بوي ادكلنهاي گرانقيمت وقتي در هم مخلوط ميشود چيزي شبيه بوي تاپاله يا فاضلاب توليد ميكند. عشق من! حتي آن بوي تاپاله و فاضلاب هم از بوي تو بهتر است. از بوي من و آقاي حميد پفيوز هم بهتر است... جايي كه من شبها تويش ميتمرگم شبيه گور ميماند. نصف اتاق ديوارهايش آبي مزخرفي است و بقيهاش سفيدي از آن مزخرفتر. دوتا ميز تحرير دارد. روي يكي كامپيوتر است رو به موت كه حتي نميشود با آن موسيقي گوش داد و روي ديگري انبوهي كاغذ و كتاب و خرت و پرت منتشر شده. يك دست مبل شش نفره هم به رنگ اسهال با تشكهاي آبي يك طرف ولو شده. اينجا دو اتاق دارد. يكي سگداني من است و ديگري دفتر يك شركت دكوراسيون و ديگر... يك آشپزخانه كه هميشه پر است از ظرفهاي كثيف يك هفته مانده و سوسكهاي ريز بانمك، دستشويي، حمام و... همين! بقيهاش همه ديوار است. اينجا هيچ نيست. علي نيست.. تو نيستي... ميلاد نيست... . علي دوستداشتني نيست كه طنزهاي كلامي لوس و بيمزه طرح كند و ما از ته دل بخنديم. علي نيست كه با هم ترانة «بازم تنگ غروبه...» بخوانيد و از قيافة درهم من ريسه برويد و بعد هم حتما من به تلافي به علي بگويم: «خواب از چشمانت ربوده نشده؟» و علي بخندد و به تو اشاره كند كه با صداي بلندتر ترانه بخوانيد... . اينجا هيچ نيست. ديوار است و يك مهدي و كاغذ و خودكار و سيگار و صابون. دلم ميگيرد اينجا. دلم علي ميخواهد؛ كه شايداز زور دلتنگي، هايهاي گريه كنم و او هم با من بگريد. دلم علي ميخواهد كه صبحها با هم نوار لطفي يا ناظري گوش كنيم: «زخاك من اگر گندم برآيد...». دلم ميلاد ميخواهد كه شبها دوتايي بنشينيم تختهنرد بازي كنيم و احيانا نصفهشب بزنيم بيرون، قدم بزنيم و خيالات كنيم كه خارج ميرويم يا يكيمان شورلت ميخرد و... صبح هم برويم املت بخوريم... . دلم تو را نميخواهد. تو كه نيستي. هيچوقت نبودي. اينجا همهاش ديوار است و سكوت... نزديك جايي كه من شبها تويش ميتمرگم، يك سوپرماركت بزرگ است كه بخش عظيمي از آرزوهاي من را در خود جا داده. آنجا پر است از شكلاتهاي شيك و گرانقيمت. از همانهايي كه جنتلمنهاي مرموز و ربدشامبر پوش، توي فيلمهاي قديمي انگليسي از توي جعبه در ميآورند و ميخورند. آنقدر خوراكيهاي خارجي و گران خوشمزه و رنگارنگ هست كه آدم قلبش ميشكند. راستي... بد نيست به آقاي حميد پفيوز بگويي براي هديه والنتاين، به جاي آن شمع كلفت و بيريخت كه شبيه معاملة كرگدن است، يك بسته از اين شكلاتها برايت بخرد... . من از اين مغازه فقط بيضة مرغ، سيگار، كنسرو، نان بستهاي و البته صابون ميخرم. يا خرتوپرتهايي از اين دست و البته صابون! عشق من! دختران اينجا آنقدر قشنگ لباس ميپوشد و آنقدر هنگام راه رفتن متبحرانه باسنشان را ميچرخانند و عرضه ميكنند كه من هر روز عاشق يكيشان ميشوم. باور كن عشق من! به زيبايي بيكرانت قسم كه با اينهمه زيبارويان اينجا، ديگر حاضر نيستم حتي توي صورتت ادرار كنم... سخن كوتاه. راستش را بخواهي نوشتن گرسنهام ميكند. گرسنگي در ساحت زندگي من يعني حرام شدن پول. من پولم را جاي بهتري خرج ميكنم؛ سيگار و البته صابون. راستي... به آقاي حميد پفيوز بگو براي تولدت يك بسته صابون خوشبو بخرد و بعدآن را به من بده. باور كن حالم از بوي اين صابونهاي ايراني بهم ميخورد... زياده عرضي نيست. سلام من را به آقاي حميد پفيوز نرسان... |+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت 15:27 |
|
درباره وبلاگ
![]() مهدی شفیعی زرگر متولد اهواز, دانشجوی ادبیات نمایشی فعالیتها:چاپ مجموعه داستان:چند پاره بی ترتیب از پاره های زندگی تهوع آور یک نیمه انسان قاتل... ,عضو داوران دانشجویی دومین دوره چاپ کتاب دانشجویی , چاپ داستان در مجموعه داستان گوهران , تجربه هایی در زمینه های مختلف تاتر و...
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1386بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 پيوندهای روزانه
××سایت بارپاپاپاها!!!××ششمین دوسالانه ادبی دانشجویی سخن مجله شعر قابیل آی کتاب گل پسر پرشیا فیلم انجمن شفیقی سایت ادبی پارسی آرشيو پیوندها پيوندها
دینامیتهمهربون!آدمكا يك پوريا یه روز بد کرگدن بانو روزگار دريا هلاک عقل زن روزهای برفی پسر وسطی مشق شب دختر خورشيد مجله ي خودم با دستهای رنگی... ..وتهران خواب بود اميد فتاح پــــــــور قصه هاي عامه پسند ناف بريده از كهكشان بادکنک سوراخ!(ادبيات و ترجمه) شب تاب(ادبيات و ترجمه) ادبيات لخم!!! برهوت(ادبيات،تئاتر،سينما) ميلاد اكبر نژاد کــــــــــــــــــا فه تـــــــــــــــــــــیتر قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |