تبليغاتX
کابوس
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
تقدیم به دوستانم، که همچون کوهی استوار تکیه گاهم بودند...!!!

                «جهاني پر از پزشك...»

 

‌ــ اشتهام كم شده آقاي دكتر. صبا نميتونم صبونه بخورم، انگار گوشت تنمو ميخورم. گشنمه، اما نميتونم غذا بخورم...

ــ سبزي مصرف كن عزيزم...زيتون تازه هم عاليه. اگه صبا دو قاشق عسل بخوري معجزه ميكنه...

ــ دكتر جون دست چپم درد ميكنه. از تو گردنم تير ميكشه تا نوك انگشتام...

ــ روغن كنجد دواي دردته! شبا بمال رو دستت و خوب ماساژ بده. بعد ببندشو بخواب.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 و ساعت 23:1 | 

 «هیچ کاری نمیشه کرد...»

            استراگون ــ در انتظار گودو            

 

                «دیریست هیچ کار ندارم...»      

 

ميخواستم مطلب بلندي بنويسم درباره اينكه چه اتفاقي مي افتد كه يك وقتي هيچ كاري نميشود كرد. هيچ چيزي نميشود نوشت. اما هركاري كردم تبديل به چس ناله شد...

ولي بهرحال بايد قبول كرد كه انگيزه ها و لذتهاي كوچك زندگي رابطه مستقيم و غير قابل انكاري با نوشتن دارند. وقتي هيچ تعلقي نداشته باشي و چيزي تو را با زندگي مرتبط نكند، يعني مرده اي. از مرده انتظار خلق نشايد!

چيزی كه ميگويم با افسردگي و اينجور مزخرفات فاصله بسياري دارد. توي آن نوشته بلند ميخواستم موضوع را كاملا تشريح كنم، كه نشد. يعني نتوانستم...

بايد چيزي را بي پرده اعتراف كنم. مگر آدم چقدر ميتواند از خودش بگويد؟ از خودش بنويسد؟ داستان خودش را روايت كند؟ بالاخره يك جايي تمام ميشود. ته ميكشد. بايد بيرون را هم ديد. بيرون چيزي جريان دارد كه من هيچ از آن نميدانم. يا لااقل چيز زيادي نمي دانم. بايد لذتها را كشف كرد. فهميد....

 دوست ندارم حرف بزنم. چيزي نيست. زخمي است كه هر از چندگاهي سر باز مي كند. يك دوره بيحوصلگي احمقانه است كه رفع ميشود...

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت 1:29 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar