تبليغاتX
کابوس
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

      

             كلاغها

 

 نيستي! رفته اي و انگار پشت سرت كوزه  شكسته اند. بهزاد فهميده بود ميروي. همان ظهري كه آن مجسمه كوچك گم شد، فهميد.... توي ظل آفتاب آمد زير درخت. پابرهنه بود. پاهايش از حرارت موزاييكها ميسوخت و از هفت بند جانش عرق ميريخت.

ــ ببين من اصلا ازين شوخيا خوشم نمي آد ها...اگه تو برداشتي خودت بيا پس بده... مثل بچه ي آدم....يالا تا اون روي سگم بالا نيومده....

ميخواستم بگويم: من بر نداشته ام، من كه ازين عادتها ندارم، مخواستم بگويم....ولي همه ي حرفهايم تبديل شد به :«قار...قار...قار...».                                          كلوخي برداشت و پرت كرد. اگر بالم را نكشيده بودم كنار، كنده شده بود. عصباني بود. حق داشت. حالش را ميفهميدم.

ــ قار قارو زهر مار...يه مادري ازت...

كه تو آمدي. ايستادي توي درگاه. بهزاد سرش را انداخت پايين. زل زدي به او.

ــ به اون حيوون چيكار داري؟ خوب گم شده ديگه...

گفتي و رفتي. من هول شدم و دستپاچه از روي شاخه درخت پر زدم و نشستم روي حصار كنار باغچه. نبايد اينطور حرف ميزدي. آن مجسمه چيزي نبود كه بشود به اين راحتي از كنار گم شدنش گذشت. اين را حتي من هم ميدانستم. از روي حصار پريدم و كف حياط نشستم. بهزاد سرش را آورد بالا. چشمهايش خون بود. حالا ديگر مطمئن شده بود ميروي. كلمات را به زحمت از ميان شیارهای بغضي كه راه گلويش را بسته بود رد كرد.

ــ تو ميدونستي... ميدونستي ميخواد بره...نه...؟!

جاي ماندن نبود. پريدم و از خانه دور شدم. صدايش كه گريه ميكرد و فحش ميداد به من، پشت سرم محو ميشد...

ــ وايسا...وايسا لعنتي...تو ميدونستي...ميدونستي و بهم نگفتي....بيشرف وايسا...

                                  ***

 

بهزاد، چند روز است بالش ضرب ديده. كاش فقط يك سر ميرفتي و زخمش را ميبستي. همانجاست. روي همان   شاخه اي كه من مينشستم، كز كرده...

    

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه سیزدهم خرداد 1385 و ساعت 13:5 | 
مگر قرار است آدم هي حرف بزند؟! بعضي وقتها هم بد نيست ساكت بتمرگد ببيند بقيه چه ميگويند...
|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 20:33 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar