تبليغاتX
کابوس
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

                        نامه به هملت

 

شايد وقتي نامه مرا بـخـواني بـگويي كه :‌«تو هم كنار گـود نـشـسـته اي و ميگـويي

 

لـنگـش كـن!». اما واقعـيـت اين اسـت كه من تا همـين چـند وقـت پيش مـثل تـو فكر

 

ميكردم. من هم به همه چيز و همه كس پيله ميكردم. فكر ميكردم بايد ته و توي همه

 

چـيـز را در آورد، درسـت مثل تو! اما حالا كه فكر ميكنم ميبينم كه اينقـدر وسـواس

 

ومته به خشخاش  گذاشتن هم عقلاني نيست. واقعا زياد هم لازم نـبود كه تو اينطور

 

خودت و يك عده ديگر را توي هچل بياندازي. آنهم به خاطر حرف يك روح.

 

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 و ساعت 18:2 | 
کجای این شب تیره...

 

 

 

ناراحتم ، خيلي ناراحتم . هيچ چيز درست نمي شود . همينجوري كش پيدا

 

ميكند تا .....

 

همه زندگييم شده چنگ انداختن . به هر چيزي ، هر كسي ،  هر جايي . هيچ

 

چيز درست نميشود . فضاي مجازي هم چرت و پرت است . مثل رابطه

 

هاي واقعي .  هر روز به صورت بيمار گونه اي  بلاگفاي لعنتي را باز

 

ميكنم همينطور جي ميل لعنتي را ، هيچ خبري نیست، نهايتا" يك پيغام

 

تكراري: «وبلاگ خوبي داري ، به منم سر بزن» . مثل حرفهاي تكراري ،

 

مثل رابطه هاي تكراري ، مثل زندگي تكراري . هيچ چيز درست نميشود.

 

تقريبا" ديگر هيچ راهي به ذهنم نميرسد . راهي براي حرف زدن با

 

ديگران . ديگراني كه اين همه دورند ، اين همه غريبند . هر چه مينويسم

 

فقط خودم مي خوانم . چه مرضيست ؟ بهتر نيست بنشينم توي اتاق و بلند

 

بلند براي خودم حرف بزنم ؟

 

خيلي تخمي شده . البته با عرض معذرت ، كلمه ديگري به ذهنم نرسيد .

 

هيچ چيز درست نميشود . همينطور مي ما ند . بدتر هم ميشود .

 

به وبلاگ يكي از دوستانم سر ميزنم . پنجاه پيغام دارد .  يعني پنجاه

 

دوست؟ نه . مي خوانمشان . شبيه بازار شام است . همه معامله مي كنند .

 

توجه ، اعتنا ، رابطه معا مله ميكنند . حالم بد ميشود . ميگو يم بي خيال .

 

بلند ميشوم به چند تا از دوستان قديمي زنگ ميزنم . با جان كندن چند

 

كلمه حرف ميزنيم ، حرفي نداريم بزنيم . دوست دارم به او زنگ بزنم ،

 

نمي توانم . حرفي نداريم بزنيم ....

 

هيچ چيز درست نميشود ....

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 و ساعت 1:37 | 
زمانه...

زمانه ي عجيبي شده آقا!

 

زمانه ي عجيبي شده!

 

شب بوها ديگر شبها بو نمي دهند

 

براي كه بو بدهند؟

 

همه خوابند آقا!

 

ماه هي هلال ميشود،نصف ميشود، بدرميشود؛

 

خودش را جر ميدهد كه كسي نگاهش كند

 

ديگر هيچ عاشقي به ماه نگاه نمي كند آقا!

 

اين لامپهاي هالو‌‌‌ژن عجب نور عاشقانه اي دارند

 

وقتي مي تابند به ليوانهاي نيمه خورده ميلك شكهاي

 

 روي ميز كافه!

 

بلبلها خبر مرگشان ديگر نمي خوانند

 

اين ام پي تري پلیر هاي سوني

 

كه به اندازه يك  انگشتند

 

خدا ساعت آهنگهاي بند تنباني ضبط مي كنند!

 

كلاغها هم ديگر قار قار نكبتي شان را سر نمي دهند

 

اين را ديگر چكارش كنيم آقا...

 

نسل كبوترهاي نامه رسان در حال انقراض است

 

عوضش هر روز چت رومهاي جديد سكسي ليدي

 

و سايتهاي سكس دات كام تاسيس ميشوند

 

كه بوي فرندها و گرل فرندها

 

با شعار فينگليشي شكر است  

 

بنيشينند و هي پي ام بدهند براي يكديگر

 

كه آي من تو را لاو يو!

 

آقا حالا ديگر ميشود با يك بيست و پنج توماني ناقابل

 

براي معشوقه ات

 

ببخشيد!

 

گرل فرندت

 

اس ام اس سند كني!

 

ميدانم خسته ات ميكنم

 

اما زمانه ي عجيبي است

 

نه ، ما در اين زمانه عجيبيم آقا.

 

اين روزها كه ميگذرد

 

احساس مي كنم دلم هواي خانه مان را كرده  

 

هواي گرماي تب آلود شهرم را

 

هواي يك كنج دنج را

 

كه بنشينم و زار زار در آن گريه كنم...

 

باور كن اين آدمها وقتي به انزواي من ميخندند

 

دوست دارم زير رگبار استهزاها شان

 

بميرم آقا

 

از خدا كه پنهان است

 

از شما چه پنهان

 

گاهي فكر ميكنم

 

شايد در پائيزي نزديك

 

من هم يكي از برگهاي زرد و خشكي باشم

 

كه زير پاي رهگذري خرد ميشود

 

و اين تسكينم ميدهد آقا...

 

تسكينم ميدهد آقا...

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیستم فروردین 1385 و ساعت 23:59 | 

ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم...

 

 

من آواره شدم!!!

.

.

.

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 و ساعت 22:27 | 
براي همه‌ي «تروبلف»‌ها و «ميرزا احمدخان»‌ها!
                          «ميرزا احمد خان تروبلف»                                              

امروز صبح آمدي توي مغازه و گفتي: «نمايشنامه‌هاتون کجاست آقا؟». و من آخرين جمله را خواندم: «حقيقت اين است که کنستانتين گاورليويچ خود کشي کرده است...».۱ وزل زدم به صفحه آخر کتاب که کم کم مات مي‌شد با گرم شدن مردمک چشمانم. دوباره صدايت آمد: «نمايشنامه‌هاتون...».                                        


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه یازدهم فروردین 1385 و ساعت 6:40 | 
«داستاني ناتمام که در روزهاي سرد برفي زير تابش انوار داغ خورشيد اتفاق افتاد... »
سرد ...ه! زري... خا... نو... م! ... عروسک!... بهرام!... بچه!... تقصير... من بود... بهرام... سرده ... دست... و پام يخ... زد... من ... چيزيم نيست... زود... برگرد... شب... آفتاب... سوختم... شب... شب... سردي... بود... بهرام مدام...مي‌رفت و ... مي‌اومد... من ... روي قالي دستبافت دوازده متري دراز کشيده بودم و به چه چه بلبلي که روي گل قالي نشسته بود گوش مي‌دادم.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه دهم فروردین 1385 و ساعت 15:10 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar