تبليغاتX
کابوس
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
عجب...

انگار قرار است دیگر نه هم را ببینیم ونه صدای هم را بشنویم. فضای مجازی دیگر چه دردیست ...؟! یعنی کم کم باید فاتحه دور هم نشستن و چای خوردن و سیگار کشیدن وگپ زدن را بخوانیم؟! عوضش هی توی وبلاگهای همدیگر نظر بدیم؟! چقدر ترسناک...وغم انگیزایضا"...!

بهرحال فعلا ترجیح میدهم با یک داستان شروع کنم. داستانی که اسمش عنوان وبلاگ هم هست و شاید هم عنوان ...

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 15:33 | 

«کابوس»

از خواب می پری. عرق کرده ای. گلوله های درشت عرق روی پیشانیت لیز می خورند پایین و توی ابروهایت سردرگم می شوند. چشمانت می خواهند از حدقه بیافتند بیرون. سرخ سرخند. نفس نفس می زنی. به روبرویت خیره شده ای. چشمانت خیس است. از عرق، نه از اشک. از اتاقم می آیم بیرون. در می زنم. می آیم توی اتاقت. می گویم: «خواب دیدی؟».


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 15:27 | 

وازمارمر

هر روز مي‌آيم پاي اين کاج پير. جايي که دو قرن و خورده‌اي پيش همديگر را مي‌ديديم. کاج پير و تنومند شده. نقش چشمهايت را روي تنه‌ي کاج مي‌کنم. موجودات ريز و احمقي که زير پوست درخت نمي‌دانم چه غلطي مي‌کنند از زير تيغه‌ي چاقو فرار مي‌کنند. تيغه‌ي چاقو تيز و محکم است.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 15:21 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar